333  

از همینجا سلام گرممو به زندایی عزیزم ، خاله بزرگم و خاله یکی مونده به آخریم میرسونم
باور کنید عاشقتونم
آخه اینا همه قرار گذاشته بودن امروز از صبح بریم پیک نیک...اول قرار بود تا غروب باشه!بعد یهو جو گرفتشون قرار شد شامم بمونن تا نصف شب برگردن!منم جوش آوردم گفتم آقا شورشو درنیارید اونجوری من نمیتونم بیام...
حالا چی شده؟ بارون همه کاسه کوزشونو زده به هم
باور کنید خیلی دوسشون دارما ولی خوب آخه زیاده روی میکنن خوب
من که نمیتونم برم از صبح تا شب آر

ادامه مطلب  

لحظه هام پر از توإ و تو پر از ...  

عاطفه الان خونه ح دایی کار داشتم رفتم خونشون دیدم تو اونجایی؛ یه لحظه جا خوردم؛ نتونستم نگات کنم؛ دلم میخواست برگردم خیره بشم توو صورتت و یه دل سیر نگات کنم عاطفه ولی نتونستم؛ وقتی داشتی با زندایی حرف میزدی صدات مثل یه آهنگ زیبا به دلم مینشست؛ عاطفه خودم میدونم دیگه برنمیگردی و آرزوی محالیه کنار تو بودن ولی نمیدونم چرا ته دلم امید دارم و امیدوارم به برگشتنت؛ عاطفه دوستت د...

ادامه مطلب  

نیایش  

الهی! چون در تو نگرم از جمله تاجدارانم و تاج بر سر و چون در خودم نگرم از جمله خاکسارانم و خاک بر سر.الهی! مرا دل بهر تو در کار است وگرنه با دل چکار است، آخر چراغ مرده را چه مقداراست؟الهی! تا به تو آشنا شدم از خلق جدا شدم، در دو جهان شیدا شدم، نهان بودم و پیداشدم.نی از تو حیات جاودان می خواهمنی عیش و تنعم جهان می خواهمنی کام دل و راحت جان می خواهمهر چیز رضای توست آن می خواهم

ادامه مطلب  

درود بر آقا پسرای خوب  

اين پسرايي كه ته ريش دارن
اينايي كه باشگاه نرفتن و هزار تا قرص و آمپول نزدن
 
اينايي كه زير ابرو بر نداشتن
اينايي كه قدشون نه خيلي بلنده نه كوتاه
 
اينايي كه موهاشون نه بلنده نه بلوند
اينايي كه واسه جلب توجه دخترا تو خيابووون هزارتا دلقك بازي در نميارن
 
اينايي كه وقتي كه تو كوچه تاريك دختر از روبرو بياد سرشونو پايين ميندازن
تا دخترهاحساس آرامش كنه
اينايي كه تو تاكسي جمع ميشينن تا دختره راحت باشه
 
اينايي كه با دوس دخترشون مثه پرنسس رفت

ادامه مطلب  

بمناسبت گرامیداشت استاد شهریار  

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرابی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرانوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدیسنگدل این زودتر می خواستی حالا چراعمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیستمن که یک امروز مهمان توام فردا چرانازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایمدیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چراوه که با این عمرهای کوته بی اعتباراینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چراشور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بودای لب شیرین جواب تلخ سربالا چراای شب هجران که یک دم در تو چشم م

ادامه مطلب  

وجدان اخلاقی  

(از مجموعه تاکسی نوشت های من)
مرد عینک آفتابی همان طور که تقریبا با شخص آن طرف خط تلفنش یقه به یقه شده بود وارد تاکسی شد. سر و صدای مرد همه مان را داشت اذیت می کرد. راننده سرش را تکان می داد و غرولند می کرد.تلفن مرد که تمام شد چند لحظه همه مان ساکت ماندیم. راننده گفت:«یعنی این آسفالت افتضاحه، افتضاح. تازه هم آسفالتش کردن ها!»مرد عینک آفتابی اش را درآورد و رو به راننده کرد و گفت:«وجدان آقا، وجدان اخلاقی از بین رفته! نیست»راننده گفت:«بله، نیست»مرد

ادامه مطلب  

21ماهگی  

دخترکم خیلی زود بزرگ شدی و من از این بابت غرق در شادیم .......
خیلی زود تر از اونچه که انتظارش رو داشتم همدم روزایی تنهاییم شدی.......
شیرین زبون تر از اونی شدی که فکرش رو میکردم........
برق نگاهت بیشتر از اونی که تو ذهنم بود به زندگیم درخشش و روشنی داد......
و تو بهارم شدی .........................    همه زندگی و بند بند وجودم...................
الان یک سال و 9 ماهته عزیزم اما خیلی قشنگ صحبت میکنی و کامل منظور خودت رو میفهمونی.
جمله هم میگی . و جالبه که حتی فعل هم درست انتخاب می

ادامه مطلب  

سلام به کوچولوی دوازده هفته ای  

بالاخره رسیدیم به هفته ی دوازده.فردا قراره برم سونوگرافی تا برای چهارمین بار ببینمش.اون صبح سه شنبه بیست و نه بهمن که جواب تستم مثبت شد،نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت؟مگه میشد خوشحال نباشم؟واقعا از ته دلم خوشحال بودم و خدارو شکر کردم...فقط ترس داشتم،ترس از تکرار اونچه که بهم گذشته بود.اولین باری که دیدمش فقط شیش میلیمتر بود.توی پنج هفته و دو روزگی...دفعه ی بعد هفت هفته و پنج روز،ده میلیمتر،این بار قلبش طپش داشت،دفعه ی بعد نه هفته و شیش روز،

ادامه مطلب  

شادباش  

امشب پسر دایی رفت خانه ی بخت... عروسش قشنگ بود... روحِ زندایی شاد...
امشب تا حد مرگ خندیدیم... تا حد مرگ رقصیدیم... و تا خود مرگ کمر درد و پا درد داریم....
امشب محمد پاپیون زده بود... چقدر بهش می امد.... ناز شده بود... چه عکس هایی انداختیم...
امشب همه جا زیبا بود... خانه و حیاط و کوچه... تالار و خیابان و ماشین عروس...
امشب نزدیک به پنجاه تا ماشین در خیابان های شهر جفت راهنما زنان و بوق بوق کنان می چرخیدند....
امشب امشب هم رفت غاطی* خاطرات دیگر... با یک ساعت اضافی :)
خد

ادامه مطلب  

روحیه م عوض شده!!  

بالاخره دیشب نزدیکای ساعت 5 صبح و باز هم با اون داد مامانم خوابیدم.. صبح هم زود بیدار شدم..  مدرسه خیلی خوب بود..  دو تا از بچه هایی که یک سال از من بزرگترن باهاشون تو کلاس زبلن دوست بودم منو با دوستای خودشون آشنا کردن.. منم با دو تا دخترا دوست دارم.. زهرا و شیدا.. دخترای خوبی ان.. خلاصه کلی روحیه م عوض شده و کلای خوشحالم... تازههههه به جای تخته وایت برد تخته سیاه داریم با کلی ذوق رفتم گچ رنگی خریدم.. خلاصه خیلی خوب بود.. احساس خوبی دارم.. معلم علوم و ریا

ادامه مطلب  

تو...  

گندم زار خیال تو
امنترین جای من است برای پریدن
و انگشتانی که میهمان منند
میان گیسوان برهنه در بادم
عطر صدای تو میهمان میکند مرا
به اوج خیال با تو بودنم
و ارزوهایی که سر رفته اند از نبودنت
التماس دلم از برای داشتنت
و خدا که صبر میکند هنوز...
 

ادامه مطلب  

اتش دل  

بیا امشب را دمی میهمان من باش
اتشت سیگار مرا روشن میکند
یا بسوزانمش به اتش دل
بیا امشب بی شراب مستم
مست از نبودن کسی که
سالهاست دستانم چهار طاق
میزبان قامت اوست
بیا نترس بوی عطر تنت گم نمیشود به دود اتش دلم
من سالهاست که در خود سوخته و باد خاطره
خاکسترم به اتش کشیده مرا
بیا فقط امشب را میهمانم باش...

ادامه مطلب  

بهترین غریبه ام میمانی...  

وقت از تو نوشتن که میشود
دل و من و جان و قلم همه ذوق میشود
و این منم که نمیدانم از کجا میرسم به تو
به تو که شاید پایان همه جستجوی منی
سفر مرا از پس فاصله ها به تو رساند
و چه زیبا مقصد تو شدی و راه همه شوق
و حیف که لحظه های ناب عمرشاه همیشه خدا کم است
به سان لحظه هم اغوشی نگاه من با نگاه تو
و دلم که بیتاب و خجل از این وصلت است
حالا که حواس خدا پرت نمیشود
حالا که جز به سفر وصلت میسر نمیشود
من سنجاق میکنم دلم را به اسمانی که
تو به زیر طاق ان نفس میزنی غری

ادامه مطلب  

سوشیانس  

چیزی درون قاب زندگی ام خالیست
چیزی شبیه قامتت چیزی شبیه بودنت
من مانده ام
و رویاهایی که بی تو تاریخ مصرفشان گذشته ست
سالهاست که بدهکارم به اینه ای
که هر صبح بازوانی طلب میکند ز من
که گره شده ست بر تنم
چند شبیست بی باران خیسم
خیس از نبودنت خیس از دلتنگی
خیس از این حس غریب که میکشاندم
تا تو تا لب پنجره تنهایی
وقت دیگرت نشد
دو نفره هایت تمام نشد
من اینجا سخت دلتنگم...

ادامه مطلب  

دل من بی تاب است  

دل من بی تاب است
در پی بارانش
در پی اشک خدا
در پی یک غسل عمیق از ته دل
و دلم همچو شاپرک بی تاب شقایق
بی تاب خدا
بسته ام بار سفر
به جستجوی باران میروم در دل شب
من که برگردم نور خواهم اورد
هدیه خواهم داد به تو
به تو که رنگ دلت زرد شده...
رنگ تنت تاریکی
سبدی نور به پاس همه اشک
که از تو به من جا مانده ست
 

ادامه مطلب  

هیچ  

هنوز به خودم میپیچم
ز درد تنی که برای تو غریبه ست
یادم نبود تو عادت داری به غریبه ها
این منم که در این تاریکی
فانوس به دست پی هیچ دویده ام
دریغ از این که بدانم
تقاص مرا از تو همین غریبه هایی میگیرند
که تو برایشان نه اولی و نه اخر...

ادامه مطلب  

دستی با خدا  

اول شهریورماه روز بزرگداشت ابوعلی سینا روز پزشک هست . تا جایی که یاد دارم از بچگی از دکتر رفتن می ترسیدم و همین که چشمم به روپوش سفید کادر درمانی می افتد رنگ از رخسارم می پرید چون خاطره ی بدی از آمپول زدن داشتم ترس تو وجودم بود سه چهار ساله بودم که به خاطر شکستگی انگشتم مجبور شدم حدود ۱۰آمپول بزنم !!!
میگن از هر چه بدت بیاد سرت میاد!!! الان دور و برم همه دکتر هستند! محیط کار رو میگم همه همکاران و روسا همه پزشک هستند و ترس از سرم پریده شده ویه جورای

ادامه مطلب  

شعر  

 
کی رفته‌ای زدل که تمنا کنم تو را
/کی بوده‌ای نهفته که پیدا کنم تو را
/ غیبت نکرده‌ای که شوم طالب حضور
پنهان نگشته‌ای که هویدا کنم تو را
با صد هزار جلوه برون آمدی که من
با صد هزار دیده تماشا کنم تو را
چشمم به صد مجاهده آیینه‌ساز شد
تا من به یک مشاهده شیدا کنم تو را
بالای خود در آینهٔ چشم من ببین
تا با خبر زعالم بالا کنم تو را
مستانه کاش در حرم و دیر بگذری
تا قبله‌گاه مؤمن و ترسا کنم تو را
خواهم شبی نقاب ز رویت بر افکنم
خورشید کعب

ادامه مطلب  

قلب داداشم  

هرروز باید فکرمون ی جورایی درگیر باشه ...امروز سه روزه که داداشم تو بیمارستان قلب بستری شده .فردا آنژیو میشه ..تمام فکرم الان مشغول اونه که ان شاالله همه چی به خیروخوبی بگذره ....دیشبم حال خودم هیچ خوب نبود ونفس تنگ داشتم فشارمم بالا بود از طرفی قندمو که چک کردم اونم خیلی رفته بود بالا ...میدونم که همه ی اینا استرسه  ندا دیشب دوتا آمپول بهم زد امروز ی کم دردم کمتربوداما با وجود اینکه دردم کمتر بود شب خوبی نداشتم ...خدایا خودت همه ی مریضارو شفا بده

ادامه مطلب  

بنفش  

امروز موهام کوتاه کوتاه کردم
و بنفش بنفش
الان که خیلی  دوستشون دارم
مثل این شخصیت های کارتونی شدم
 
تا چند ماه دیگه که رنگشو عوض کنم!
 
و الان قشنگ ترین آهنگ های عمرم دارم گوش می دم
مجموعه کامل کلکشن آهنگ های والت دیسنی
 
من با اینا بزرگ شدم خب
عاشقشونم
 
6 سالم بود برام می خواستن کادو بخرن می گفتم کارتون
دیگه همه می دونستن چقدر کارتون های والت دیسنی دوست دارم
 
مامانم برای رشوه برای آمپول زدن دوران بچگیم می گفت بعدش برات کارتون می زارم
منم فور

ادامه مطلب  

شیدا شدم  

 
بين نار الكلمة و ثلجها
 هناك صوت بينهما يحاول نقل مفردة شعر ،
 كان يقرأ القصيدة و كل جسمه يرجف ،
 كأن كل جسده يريد قراءة الشعر ، يبكي معه و يضحك
. هكذا كنت أراقبه و أنا أسجل له..
(شیدا شدم)
شيدا شدم :
في لغة العرفان ، تعني غليان الدم من شدة العشق..
رابط القصیده بصوت الملائکی المبدع احمد الحیدری
حمل من هنا

ادامه مطلب  

22  

در ایام پزشکی عمومی در یک درمانگاه شهری که مردم آن به خست و ناخن خشکی مشهور بودند کشیک می دادم.
یک شب پیرزنی بی سواد و روستائی با درد شکم مراجعه کرده بود که پس از معاینه برایش یک آمپول هیوسین نوشتم و تزریقاتی امپول را تزریق کرد.15 دقیقه ای گذشت و دیدیم پیرزن هنوز نشسته و نمی خواهد به خانه اش برگردد.
وقتی مسئول تزریقات پرسید چرا نمی خواهی بروی
پیرزن گفت: لطفا پوکه ء آن آمپول را به من بدهید!
تزریقاتی:
پوکه را می خواهید چکار؟
پیرزن: می خواهم اگر دفعه

ادامه مطلب  

بخند مهربانم  

آخ که چقدر شیرین بود
 آن لحظه ها که برایت شعر میخواندم 
و تو که روحت بی خبر از عشق بود 
میخندیدی به شاعرانه هایم
آآآخ که چقـــــدر خنده هایت را دوست داشتم 
و چقدر دلتنگم برای یـک ثانیه دیدن خنده هایت
تو چه میدانی هر شعر برای تو مرا شیدا ترم میکند
حالا این روز ها نمیدانم وقتی
 شعر هایم را در تنهاییت میخوانی
 باز هم میخندی یا
بخند مهربان
من برای خنده های تو می نویسم
 که مرهم روزهای تلخ جداییست

ادامه مطلب  

بلغوریات + مبالغی آبغوریات  

 
 
قرار است بشوم معلم‏!‏... معلم کودکان و نوجوانان...نخیر آقا جان‏!‏ بنده خودم معلم لازمم...بعد بروم بشوم معلم این طفل معصوم ها؟‏!‏... لاچاره‏!‏ باید معلمی کنم...الغیاث‏!‏
ته تغاری را هم میخواهم با خودم ببرم. خانم والده هنوز تصمیم به رفتن نگرفته ایم؛ دارد یوسف و بنیامین میکند‏!‏...الآن من یوسفم؛ ته تغاری بنیامین‏!‏...به گمانم اگر صحیح و سالم برش نگردانم میشوم شمعون‏!‏ شایدم یهودا :-‏|
مگر لباس مشکی چه مشکلی دارد که همه اینقدر بهش گیر میدهند؟

ادامه مطلب  

 

 
 
یک هفته ست به هر دری می زنم که حالم خوب شه نمیشه... آمپول... قرص... لیمو... لیموشیرین... ویتامین سی... کوفت... زهرماررررررر
بدتر میشم که بهتر نمیشم. آخرشم اون اتفاقی که نباید افتاد. دوباره گند زده شد به ریه هام.
از زمین و زمان حالم بهم می خوره وقتی به این حال و روز می افتم.

ادامه مطلب  

باغ کتاب  

 
آرزویم باغی از کتاب بود
و زیستن در آن
زمانی اندک در آن بودم
شور و شیدا هم نوا با آن
شیطنت های دخترکی سه ساله
در فضای مه آلود کتاب
مرا به خود آورد
آری!
می توان نفس کشید
در فضای کودکی
در هوایی پر از
بزبزقندی،
خاله سوسکه
و
داستان های پاک کودکی!

ادامه مطلب  

کارنامه درخشان سام عزیز دلم  

 
و اینهم کارنامه قبولی کلاس اولی گل پسری ما
 و اینهم ایده جالب معلم سام، گرداوری و صحافی قصه ها و خاطرات هریک از بچه ها با مشخصات و عکساشون که تبدیل به یه کتاب شد که بعدها خیلی براشون ارزشمند خواهد شد.
 
 
 
 
 جایزه از طرف خانم حسینی معلم سام که موقع گرفتن کارنامه به سام داده شد.
 هدیه قبولی سام از طرف من و همسری
 
 و اینهم سوغاتی دایی محمد و زندایی مهربونش که از کیش واسش آوردند.
 

ادامه مطلب  

عشق ممنوع  

 
 
عاقبت یوسف خریدار  زلیخا می شود
 عشق ممنوع زلیخا ...تازه معنا می شود
 
 در خزان سرد و خاموش زلیخا... عاقبت
از دم عیسایی یوسف... مسیحا می شود
 
تازه تعبیر تمام خواب های گنگ و دور!
پیش چشمان معبر زاده!! پیدا می شود
 
ـ مادر گیتی چه بی رحمانه قسمت می کند:
داغ ننگ و چشمه ی اشکی که دریا می شودـ
 
دفتر  رسوایی و  آوارگی ها بسته شد
چون زلیخا عاشق معبود یکتا   می شود...
 
***
 
تا که یوسف ...خسرو  و مجنون و شیدا  می شود
پس زلیخا تا ابد شیرین و لیلا می شود....
شهری

ادامه مطلب  

حالا چرا..........  

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟ بی وفا، بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟ نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟ عمر ما ار مهلت امروز و فردای تو نیست من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟ نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا ؟ وه که با این عمر های کوته بی اعتبار این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟ آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان می کند درشگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟ ش

ادامه مطلب  

روزمرگی هامون،خونه ی مامان فردوس  

دوستای خوبم،فرزندان دلبندم، سلام.
تا دیروز که دوشنبه بود،دقیقا سه هفته ست که ما در منزل مامان فردوس به سر میبریم:-) 
حسابی دلتنگ بابا امیر و البته خانه و کاشانه مون هستیم.اما خوب اینجا هم خوش میگذره.
نی نی خوشگل دایی سعید همین روزا به دنیا میاد.زندایی قراره تهران زایمان کنه.قرار بود که بابا دیرتر بیاد دنبالمون که وقت به دنیا اومدن ناز دخمل دایی باشه تا مامان فردوس هم با ما بیاد.
توی سونو گرافی مشخص شده که نی نی کوچولو یه کمی دیرتر باید بیاد تو

ادامه مطلب  

زندگی من  

همه چی عالیه
خوبه
همچنان راضی هستم
خوشحالم
نمیذونم چرا
ولی میدونم خیلی عجیبه
صبح ورزش بودم.2روزه 7صبح میرم ورزش با امید  عالیه فوق العادست
امید خواب میمونه من بیدارش میکنم  کاش میشد همه بیان ولی حیف همه سر کار میرن.اولش میدوییم من 3 دور میزنم امید 1 دور  من بدنم امادست چون کلاس میرم
خیلی عالیه اصن اول صبح انقدر ادم سرحال میشه هاااااااااا البته من انقدر امروز دویدم که خیلی خستم
یه پیر زنی هست وقتی میدوم بم لبخنذ میزنه  دلیلشو نمیدونم :)))
اخه او

ادامه مطلب  

رهایی  

ما تاریکی شب را با درخشش جادویی افسانه ها روشن کردیم
در برهوت زندگی چون ابر باریدیم تا باران از حافظه انسان پاک نشود
ما همچون پرندگان آواز سر دادیم و چون غزال های وحشی ، با موسیقی باد در چمنزار خرامیدیم تا در یابیم 
که روح انسان در محدوده تلاش هر روزه برای زنده ماندن نمی گنجد
و زندگی بسیار فراتر از نیازهای هر روزه این تن خاکیست
و انسان را روحیست 
بی قرار، شیدا و رها
که هیچگاه تن به اسارت نمی دهد
وحتی زیر خروارها خاک 
راهی برای رهایی می یابد
مژ

ادامه مطلب  

مناجات نامه  

 الهی ! حاضری چه جویم . ناظری چه گویم.
الهی ! پنداشتم كه تو راشناختم اكنون پندار در آب انداختم.
الهی ! من كه ام كه تو را خواهم.
الهی ! اگر یك بار گویی بنده من از عرش بگذرد خنده من.
الهی ! نیستی همه را مصیبت است ومرا غنیمت. خوش عالمی است نیستی هر كجا بایستی كس نگوید كیستی.
الهی ! همه از تو ترسند و من از خود . از تو همه نیكی دیده ام و از خویش همه بد.
الهی ! آتش دوری داشتی با آتش دوزخ چه كار داشتی ؟
الهی ! اگر چه بهشت چون چشم و چراغ است ، بی دیدار تو درد و داغ اس

ادامه مطلب  

شفای بیمار  

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت تمامی بازدیدکنندگان عزیز
از شما دوستان گرامی من خواهشی داشتم.میخواستم بگم دختری 12 ساله هست دچار به بیماری ناشناخته ای شده و هر 5 روز یکبار باید آمپولی بزنه تا زنده بمونه و دختره همکار مادرم هستش و هنوز که هنوزه هیچ درمانی برای بیماری ایشون یافت نشده قیمت هر آمپول 250،000 تومان است. من از شما خواهش میکنم به لینک زیر برید و توضیحات رو کامل بخونید و اگر خواستید برای این دختر دعا کنید تا شفا پیدا کند.اگر شد سوره حشر رو

ادامه مطلب  

غزل 254 (حافظ)  

 


دیگر ز
شاخ سرو سهی بلبل صبور




 


گلبانگ
زد که چشم بد از روی گل به دور






ای گل،
به شکر آن که تویی پادشاه حسن




 


با
بلبلان بی­دل شیدا مکن غرور






از دست
غیبت تو شکایت نمی­کنم




 


تا نیست
غیبتی، نـبُـوَد لذت حضور






گر
دیگران به عیش و طرب خرّمند و شاد




 


ما را
غم نگار بود مایۀ سرور






زاهد
اگر به حور و قصور است امیدوار




 


ما را
شرابخانه قصور است و یار،

ادامه مطلب  

مدرسه  

امروز که زنگ تفریح با یه دوست جدید رفتم و بعد هر جملمون یه مکث طولانی میشد،یادم افتاد من و نگین هرگز نشده کنار هم باشیم و حرفی نداشته باشیم!
فاطمه خانومو هم دیدم از شانسش با مژگان تو یه کلاسه انگار!نه سلامی نه علیکی!به درک!تو کلاس با طاهری و نرگس و همین دوست جدیده که اسمش ساراس خوش میگذره!زنگ تفریحا هم که خیلی کوتاهن و به هیچ جا نمیرسن!با عطیه و سارا خوبه!مدرسه دیوار به دیوار یه مدرسه دیگس بعد آهنگ شهر باران محمد علیزاده رو گذاشته بود معلمه هم د

ادامه مطلب  

میگن تاریخ تکرار میشه راسته !  

رفتی و در دل هنوزم ترس دیدارت هست باقی
حسرت عهد و وداعم با دل و دلدار باقی
عقده بود اشکم به دل تا بیخبر رفتی ولیکن
باز شد وقتی نوشتی باز باقی عبدالباقی
وه چه پیکی هم پیام آورده از یارم خدایا
یار باقی وآنکه می آرد پیام یار باقی
آمدی و رفتی اما با که گویم این حکایت
غمگسارا همچنان غم باقی و غمخوار باقی
کافر نعمت نباشم بارها روی تو دیدم
لیک هر بارت که بینم وحشت از دیگربار باقی
شب چو شمعم خنده میآید به خود کز آتش دل
آبم و از من همین پیراهن زر تار باقی


ادامه مطلب  

داستان من و زندایی الهام جونم  

داستان برمیگرده به خیلی وقت پیش تر ازاینا،موقعی که من همش ۷ سالم بود و عزیز دردونه دایی محسن.اون زمان هر پنجشنبه دایی می اومد خونه ما و شب بند و بساط شامو برمیداشتیم و با پیکان آلبالویی دایی می زدیم بیرون ،بعد از شام دایی بازم بر میگشت خونه ما و تا نصفه های شب باهم شوخی میکردیم

ادامه مطلب  

بانوی نجیب شعرم  

برای تو که مهتاب شدی و لیلایی میآیی
بانوی نجیب شعرم
 
 
 
 
برایم    ماه شب تار      می شوی؟
 
از صمیم نگاه مستت یار می شوی
 
در آرزوی فصل سبز و بوی بنفشه ام
 
پائیز  زرد _ برگم   را بهار  می شوی
 
پشت گیسوی _ تو پریشانم چو باد 
 
برای نجات من دست بکار می شوی
 
بار  سختی ست  غربت  بر دوش من
 
لحظه ی راحت _  این دیار می شوی
 
گفتم ....فاش گویم با تو    درد دلم را
 
گوش میکنی با دل ؟ غمخوار می شوی
 
شوق _ناب غزل  دارد عشق  _ دیوانم
 
 با نام قشنگت قافیه

ادامه مطلب  

سلامتی حضرت آقا  

جان ما را بگیرد آنكه خودش/ حفظ كرده همیشه جانت را/ خبر رفتن اتاق عمل/ كشته از صبح عاشقانت را /تو مسیحی و این دل شیدا به هوایت همیشه مسلوب است/ جان عالم فدای نامت! ما/ نگرانیم، حالتان خوب است؟ اللهم احفظ قاءدنا الامام الخامنه ای . . . )

ادامه مطلب  

29 شهریور  

روزای زوج باشگاه دارم ، اما حوصله ی حرفای مفت خاله خانباجی ها رو مبنی بر محو کردن تتو و معایب و محاسنش رو ندارم . می مونم خونه و برای خودم مرغ درست می کنم . میچرخم تو خونه و از روزم استفاده می کنم . همشهری داستان میخونم .
فیلم Her (+) رو می بینم . از یواخین فونیکس خوشم میاد ، فیلمش هم خوب بودش . بازم چون در مورد روابط – این بار آدم و کامپیوتر – بودش خوشم اومدش . کلن فیلمایی که من خوشم نیاد کمن . ولی اینطوریم که فیلمی رو هم که خوشم نیاد به زور می بینم ، شا

ادامه مطلب  

"شهریار"  

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا بی‌وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی سنگدل این زودتر می‌خواستی حالا چرا عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست من که یک امروز مهمان توام فردا چرا نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا وه که با این عمرهای کوته بی‌اعتبار اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا ای شب هجران

ادامه مطلب  

داستان فرشته ی کوچک  

درِ مطب دکتر به شدت به صدا درآمد. دکتر گفت در را شکستی! بیا تو. در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود به طرف دکتر دوید و گفت : آقای دکتر! مادرم! مادرم! و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید، مادرم خیلی مریض است. دکتر گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری، من برای ویزیت به خانه کسی نمیروم. دختر گفت : ولی دکتر، من نمیتوانم، اگر شما نیایید او میمیرد! و اشک از چشمانش سرازیر شد. دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او ب

ادامه مطلب  

 

یاد اون روزها بخیر. وقتى من بچه بودم، مادرم یک تومن به من مى داد و مرا به فروشگاه مى فرستاد و من با ٣ کیلو سیب زمینى، دو بسته نان، سه پاکت شیر، یک کیلو پنیر، یک بسته چاى و دوازده تا تخم مرغ به خانه برمى گشتم.  
اما الان دیگه از این خبرها نیست... ! همه جا توى فروشگاه ها دوربین گذاشته اند:)))))
**********************                       *************************************
همیشه تو مدرسه عاشق اونایی بودم که موقع حل تمرین داوطلبانه میرفتن پای تابلو و میذاشتن ما یه نفس راحتی

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1